تبليغاتX
زندگی بی دغدغه
از عشق سیرم خدا باز اسیرم نکن


خدایا گر تو درد عاشقی می کشیدی؛تو هم زهر جدایی را به تلخی می

چشیدی؛تو هم چون من به مرگ آرزوها می رسیدی؟؟؟

 -------------------------

نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را نمی دانم تو می بینی نگاه

 بی صدایم را که می گوید بدون مهربانیهای بی حدت... بدون

عشق تو، هیچم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2:1  توسط منعم3+221  | 

ثانيه های به يغما رفته عشق را گريستم ..گوش ِ زمان اما  چه ناشنوا ، و بازسردی ِ خاک مامن ِ آرزوهايم شد بی معشوق ، هوای سنگين ِ زندگی را استنشاق می کنم  ...باز هم سردم است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:3  توسط منعم3+221  | 

 

 

ای کسانی که مامور دفن تن من هستید به هنگام بردنم; جنازه ام را در کفن سیاه رنگی

بپیچید تا بدانند هر چه سیاهی بوده از آن من بوده است . دستانم را از کفن بیرون بگذارید

تا بدانند با دست خالی به سوی دیار نیستی می شتابم .چشمانم را باز بگذارید تا بدانند چشم به راه جان سپرده ام . لبانم را باز بگذارید تا بدانند تا آخرین لحظات با فریاد دوستت دارم خاموش

 شده ام .سپس قطعه یخی را بر تابوتم بگذارید تا به جای تنها یار و یاورم بر مزارم گریه کند و اسمم را بر مزارم ننویسید تا زودی از یاد بروم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 3:5  توسط منعم3+221  | 

 

همه چيز تمام ميشود....!در لحظه اي مقدس....! لحظه ي احساس...! و تنها صداي ساعت و قطره هاي اشک بر گونه ي من بر جاي خواهد ماند...! و من در حصار سنگي ام خواهم مرد بدون اشک .بدون ساز...! و اين اشک...و کاش ميدانستي... که اين اشک براي توست رفت....      واسه همیشه....   حالا دیگه بهونه ای واسه نوشتن ندارم حالا كه ميروي یه نظرم پشت سرت رو هم ببين .ببين كه تنها ميشم تنها من باختم نا زنين تنها من ... نا زنين میخواستم واسش همه کس باشم.همه چیز باشم.اما...    نمیدونم چی شد.اصلا چرا شد.ولی رفت........باور نکرد... افسوس..فکر نمیکردم آخر ماجرا این طوری بشه اما شد. از دست من هم هیچ کاری بر نمیاد.حالا زندگیم پر شده از خاطراتش.پر شده از اون همه لحظه های مشترک و قشنگ. چه روزای خوبی بود.چقدر دوستش داشتیم.وای صبح جمعه....خداحافظ همین حالا...همین حالا که من تنهام... خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام...این چند روز فقط خیره شدم به یادگاری هاش. فکرم پر شده از یاد اون.آخه چرا اینجوری شد. چرا آخر این قصه اینقدر ناباورانه تموم شد؟اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است!... نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است... خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها... بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا... خداحافظ... خداحافظ... همین حالا .....حالا دیگه میخوام همهچیز رو فراموش کنم.دیگه حتی اگه تو هم بخوای من دیگه بریدم.من دیگه نمیتونم باهات باشم.خسته شدم میفهمی... خسته. .... ولی ای کاش همه اینا یه کابوس بود.یه کابوس. اما نه انگار حقیقیه.منم باید باورش کنم ....می دانی این نوشته آخرمه . همه اینا رو واسه تو نوشتم چون ابري سياه تمام وجودم را سنگين کرده چشمانم را خيس نموده و راه گلويم را بسته است......مقابل پنجره اتاقم نشسته ام و مي نويسم...شب است و تاريکي .! تمامي شب من در کوچه ي دل خود راه ميرفتم و پرسه ميزدم، کوچه اي تنگ و دراز، نهايتش بن بست.تواني براي بازگشت ندارم.همه ي درهاي اين کوچه بسته اند. حتما ساکنين اش ترک ديارکرده اند.خسته و تنها بر روي پله ي درب آخر نشسته ام.مگر نه اينکه در کوچه ي دل خود بودم!!!!!!!!!!!!

پس چرا اينقدر غريبه ام؟!!! کودک دل شکسته ام! با آسماني خاموش! بي ستاره! بي پرنده!

 

 بي اشک! آسماني تنها.........من تنها....کودکیم تنها....آسمانش تنها...واژه اي تکراري.بي همتاترين واژه ي تنهايي.کاش مي شد مثل اشک بود و هيچگاه تنها نبود؛گاه مي انديشم او اشک را آفريد تا سرزمين عشق  آتش نگيرد.ساعت، بي نهايت شب را گذشته ومن هنوز به نواي گيتار شکسته ي دل خود گوش مي کنم.اين دل بي اميد من باز هم شکست....قلب بي اميدم بهانه اي براي تپيدن ندارد.بي اميد نتوانم زيست و اميد را راه بازگشت نيست.چاره چيست؟

 مردن.......شايد پس از مردن دليلي جز تو  براي زندگي يافتم.

 

 

میخواستم احساساتمو نسبت به تو ... که با تو معنای عشق رو شناختم و تو ... که پیکره عشقم را حیات دوباره دادی ابراز کنم شاید روزی نوای شکستن قلبی را که شکسته اید بشنوید گر چه دیگر برایم مهم نیست .

. امید دارم در زندگیتان خوشبختی را با تمام وجود حس کنید

monem 221

   پست آخر

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:59  توسط منعم3+221  | 

واژه ها که ته بکشند... از صبح های تکراری که خسته بشی به شبهای بیهوده و بیخود که برسی...جای خالی و نبودن هارو که بفهمی که چقدر خسته از هوای ابری .بعد تا افتاب می زنه دوباره ارزو کنی هوا ابری بشه .باز ابر بشه وتو باز بگی لعنت به این هوا... از حرف زدن که خسته بشی و سکوت رو به همه چیز ترجیح بدی ... از همه ی رنگها که خسته بشی و وقتی بگن تو واقعا چه رنگی رو دوست داری و تو توی ذهنت دنبال یک رنگ خاص بگردی و نباشه...وقتی داشتن و نداشتن برات فرقی نکنه ...وقتی برات مهم نباشه شبه یا روزه ...اره اون وقته خیلی ها می گن دلت گرفته ...یه چیزی شبیه دلتنگی ...خودت نمی دونی چته ...از حرف زدن بقیه خسته می شی .دلت می خواد نعره بکشی از ته دل ... دلت می خواد توی سرما بلرزی و هوای سرد رو بفرستی توی ریه هات...دلت می خواد نفهمی ....ندونی...وقتی از فکر کردن هم خسته می شی باز به این فکر می کنی که چت شده ؟؟؟ بعد باز یادت می یاد جایی رو که خالی شده .... نمی فهمی چطوری ... فقط می دونی اون موقع زمستون بود ..فقط می دونی هیچ رنگی رو دوست نداری.. فقط می دونی واسه ی داشتن بقیه واقعا هیچ کاره ای...فقط می دونی که یکی این وسط کم شده ...و تو ...اره تو دلت خیلی گرفته ...خیلی!!!                                                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:39  توسط منعم3+221  | 

ادما با هم فرق دارن بعضی به ارزوشون می رسند با گرفتن ارزوهای دیگران کلیک کن                                                                 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 0:57  توسط منعم3+221  | 

 

در آستانهء نگاه بی احساس تو سرد ویخ زده در کنار کوچهء یخ زده ذهنم ایستادم بی حرکت ، ساکت با تفکر پوچ در انتظار  دیدن احساس از میان دو چشم تو اما هیچ نمی بینم ساکت وبی حرکت خشک شدی حتی پلک هم نمی زنی باران بر تمام بدنت بوسه زد اما هیچ نگفتی من آشفته تر از همیشه خواستم کوچه را ترک کنم اما دوباره در راه بازگشت انبوه سهمگین گذشته را بر سر راه دیدم بزرگ وترسناک وشاید هم سیاه هیچگاه جرأت دور زدن ورفتن از راه دیگری را نداشتم تو مانند سایه درتمام کوچه پس کوچه های ذهنم نقش بستی اینجا هم هستی همین حالا تو را بر این برگ نوشتم و بارها می دانم تورا مرور خواهم کرد

در مقابل خود راهی جز گذشته ندارم  گذشته خراب شده وآینده همه در سوگ گذشته سوخت من ماندام ودست نوشته های پراکنده ام ، من ماندم وکوهی از گذشته که هر روز با سرعتی باور نکردنی مرور میشود و باز هم مرور میشود ودر تمام مدت از خود غلط املائی می گیرم و در آخر با انبوهی از اسمهای  تو مواجه خواهم شد………     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 1:31  توسط منعم3+221  | 

 

غریبه ام با تو

و با تمام هستی ،

که  به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ،  مدادم را بی هوا می جوم  و ناخواسته هق هق می کنم...

گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام  و امروز تمام من در یک کوچه ی  بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام...

کفش هایم

پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد...

ملالی نیست...

کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم...

و فردا

من

رفته ام

سایه ام

نیز .............

                                                               یادگاری از یه دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:41  توسط منعم3+221  | 

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد کسي گريه نکند چون کسي دوستش نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:22  توسط منعم3+221  | 

بگذار فراموش کنم                                     که من از تو هیچ چیز ندارم

 

حتی یک قاب خالی ازعکس

 

 بگذار فراموش کنم که دیگر کنج خانه قلب من خالی است

 

خالی از وجود تو

 

بگذار فراموش کنم  که من دیروز بعد از غروب نگاهت در خزان بهار مردم

 

من خالی از وجود تو شدم و هنوز نمیدانم چرا ؟؟؟

 

بگذار فراموش کنم

 

تو کیستی؟                 و برای چه آمده بودی!!!

 

بگذار بهار دوباره خودم شوم

 

بدون تو. بدون خیال تو و بدون نگاه تو

 

بگذار ترانه های لحظه هایم شوم               با خودم یکی شوم

                        

                          و از پله های بهار بالا روم                 تا بهاری شوم

 

بگذار فراموش کنم که با تو چه بوده ام !                  

 

و بی تو چه هستم!

 

                     بگذار برای همیشه فراموشت کنم.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:43  توسط منعم3+221  | 

 

روزگار باز داری چوب لای چرخم می ذاری ،باز داری سر به سر اوقات تلخم می ذاری

روزگار کاری نکن که تارومارت بکنم که فقط با دوتا خط پیش همه بی اعتبارت بکنم

روزگار عبد و عبید و چاکرم .الهی قربونت برم بدم به این تنور ما که سرد و خاکستریه

دعوای ما حرفیه و گریه ی ما سرسریه بدم به این تنور ما خودت که بهتر می دونی 

                          تو روزگاری و بهت نمیرسه که زور ما. 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:23  توسط منعم3+221  | 

من به قدرتی اعتقاد دارم که بسیار از من عظیم تر است و در هر کجا.هر لحظه از هر روز همرته من است . شبی از شبها در رویاههای خویش غوطه ور بودم و بین خواب و بیداری با خدای خود راز ونیاز می کردم .

"خدای من مرا در سختی ها تنها مگذار.من به تومحتاجم."

کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم . خود و خدا را می دیدم بسیار به او نزدیک بودم.

با هم در مسیر بیابانی شروع به قدم زدن کردیم خدا همه جا با من بود. او گفت:

من هیچ گاه در سختی ها تنها نمی گذارم. به پشت سرم نگاهی انداختم جای دو جفت رد پا را دیدم آری او همراه من بود کم کم به بلندی و تپه ای نزدیک می شدیم .

نفسم به شمارش افتاده بود  توان بالا رفتن از تپه را نداشتم احساس می کردم سخت ترین لحظات زندگیم است.

در این لحظه که فشار به اعماق وجودم آمده بود به بالا رفتن از تپه ادامه دادم  باز نگاهی  به عقب انداختم  آری اشتباه نمی کردم جای یک جفت رد پا دیده می شد.

فریاد زدم خدایا تو گفتی هیچگاه تنهایت نمی گذارم پس کجای که دیگر توانم بریده است.

خدا گفت : بنده من تو را تنها نگذاشتم اگر جای دو جفت یک جفت رد پا می بینی

نگران نباش اکنون که سخت ترین لحظات زندگی تو است من تو را در اغوش گرفتم و این ردپای من است.

تو به من توکل کردی و من تو را یاری می دهم.

              

                                                            یادگاری از یه دوست

 

                                                                 

                                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 2:48  توسط منعم3+221  | 

روزگاری آن موقع ها چشمانم پر بود ازگم کرده ای  ... پر بود ازانتظار   ... کودکی را میگویم ... اما اکنون چه ... دنیایم ویرانه ای بیش نیست ... چشمانم در پی انتظار سفیدی میزند ... عشق را می جویم ... زندگی را ... دستانم سرد است ... سرد سرد ...  . کودکیم اشک را نمی شناختم . اری انتظارم پایان یافت .گم کرده ام را یافتم . ان چیزی بود که همه داشتند و من نداشتم ان اشک بود گم کرده ام را پیدا کردم اشک به درگاه او.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:32  توسط منعم3+221  | 

وقتی تو رهگذر جاده ی عشق شدی   حقش نبود مرا منتظر قرار دهی 
چی میشد اگر من رهگذر جاده ی عشق بودم و تو منتظر...............

                                 
                                                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 16:28  توسط منعم3+221  | 

 

     انقدر از زندگی دلگیرم که مرگ خویش را جشن می گیرم

من یه هفته دیگه بیشتر نیستم  من خیلی بدم که باعث شدم

به خاطر من ........ رو نذارن نت  .

   ((سعي كن تنها باشي: زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذارعظمت عشق رادرك نكني: زيرا آنقدرعظيم است كه تورا نابود خواهد كرد. بگذار خانه ي عشقت خالي ازوجود باشد: زيرا اگرعشقي درآن منزل كند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 3:25  توسط منعم3+221  | 

این کلیپ رو تقدیم می کنم به تک چراغ زندگیم   : خدا

تقدیم می کنم  به دوستانم:  حسین -غفور -ابراهیم- احمد-زعیم-ناصر – ستار – نجیب- جواد –محمد حسنی – سامخانیان- فلور – شمس-شیرین –لمیا – فایقه-  فرزانه – فرزانه خبازی- صالحه-فاطمه –

به اساتیدم  خانم شریعتی – خانم تهرانی-  خانم شریعتی ساروی – خانم شاهین باز – خانم ناظری –اقای شریعتی – اقای صوفی وند-مستر جیم– و تمام اونایی که دوسشان  دارم 

                    روش کلیک کن کلیپ میمیرم برات حاکان

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:41  توسط منعم3+221  | 

 

 دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:46  توسط منعم3+221  | 

 

آنچنان آلوده است عشق غمناکم با بیم زوال..... که همه ی  زندگیم  می لرزد .  کاش باورم می کردی

 زندگی شاید حسرت یک نگاه باشد .

همدم بهترین دوران زندگیم   جشن ازدواجت را تبریک میگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 2:8  توسط منعم3+221  | 

 

ديگر برای

اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

 

 زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند

  وتو ايکاش مرا مي فهميدي حالا که مي روي بی خبر  هيچ ولي بگو

 به چه بهانه ای 

مراتنها گذاشتی و رفتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:10  توسط منعم3+221  | 

 

 

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش رو داري ٬ هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي ٬ هرگز نگو دوست داري اگر به آن اهميت نميدي ٬ درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد ٬ هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 4:52  توسط منعم3+221  | 

 

 

اینک در پایان راه هستم ،راهی که برد و باختش یکی بود و شکست حرف اول و اخر را می زد .چه بگویم که خود کرده را تدبیر نیست . قلب ساده ام را با دروغ  و جفا سوزاندند و عشق پاک و بی ریای مرا  زیر پا گذاشتند و غنچه ی  عشق پاکم را قبل از اینکه شکوفا شود از شاخه جدا و در رهگذر نامردان لگد مال کردند

افسوس که نیستی تا صدای شکستن بی صدای قلبم را بشنوی ،------  کاش صدای شکستن غرورم را در شبهای تنهایی ام می شنیدی و تازیانه ی جنایت را ک