|
از عشق سیرم خدا باز اسیرم نکن
|
|
|
|
||||
|
دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...............
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:46 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
آنچنان آلوده است عشق غمناکم با بیم زوال..... که همه ی زندگیم می لرزد . زندگی شاید حسرت یک نگاه باشد . همدم بهترین دوران زندگیم جشن ازدواجت را تبریک میگویم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 2:8 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ديگر برای اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
زندگي بدون عشق وتو ايکاش مرا مي فهميدي حالا که مي روي بی خبر به چه بهانه ای مراتنها گذاشتی و رفتی
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:10 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 4:52 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اینک در پایان راه هستم ،راهی که برد و باختش یکی بود و شکست حرف اول و اخر را می زد .چه بگویم که خود کرده را تدبیر نیست . قلب ساده ام را با دروغ و جفا سوزاندند و عشق پاک و بی ریای مرا زیر پا گذاشتند و غنچه ی عشق پاکم را قبل از اینکه شکوفا شود از شاخه جدا و در رهگذر نامردان لگد مال کردند افسوس که نیستی تا صدای شکستن بی صدای قلبم را بشنوی ،------ کاش صدای شکستن غرورم را در شبهای تنهایی ام می شنیدی و تازیانه ی جنایت را کنار میگذاشتی و برای یکبار هم که شده با مرهم مهربانی زخم های روحم را تسکین می دادی . ---- تو شکننده ی قلب من بودی ، نیستی که مرا در بستر بیماری مشاهده کنی ، زخم زبان ها را در سکوتم به تنهایی تحمل می کنم و جز نزد خدایم زبان به شکوه ،شکایت و ملامت باز نمی کنم. ای تکیه گاهی که می گفتی می مانم تا ابد و می جنگم تا حق خود را بگیرم . چه شد که شانه از بار تعهد خالی کردی و در کشاکش روزگار زخم خورده وملامت کشیده تنهایم گذاشتی خواستم بروم . اما نالیدی که بمان که بی تو ، بی امید و تنهایم ... ماندم تا وفای خود را به تو ثابت کنم ماندم و سنگ صبورت شدم . اما تو به محض اینکه برخاستی ، دروغ و ریا را وسیله پیشرفت خود قرار دادی مرا به وعده ی آب فریب دادی و به سراب فرستادی . حتی سبوی آبم را شکستی و تشنه لب رهایم کردی ... که هنوز در عطش جانگداز می سوزم و می سازم . ان روز که با برق نگاهت اسیرم کردی . سر راهم شدی و با سوز نگاهت وعده دادی که جان می دهم اما تو را از دست نمی دهم .زیرا از حضور در بیابان تنهایی هراسانم ، چه شد که مرا در همان بیابان به زنجیر کشیدی و گریختی ! عشق من پاک و دور از هر هوسی است تو را باور کردم اما تو جام آرزوهایم را با سنگ ناجوانمردی هدف قرار دادی و مرا آرزو به دل باقی گذاشتی . ۥمردی و مردانگی را به قیمت ناچیزی به حراج گذاشتی و حال اینکه من بهای عشق را صادقانه به بهای سنگینی پرداخت کرده ام چه شد که قلبت لرزید و در دادگاه ریا و تزویر مرا متهم و خود را مظلوم جلوه دادی و بی رحمانه به تیغ جدایی ریشه ام را از خاک در اوردی و در همسفری زندگی مشترک کوتاهی کردی و رفیق نیمه راه احساساتم شدی . بیاد بمان که مردمان چند روزه ی این گذرگاه تنگ ننگ نام هستیم
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:4 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||