|
از عشق سیرم خدا باز اسیرم نکن
|
|
|
|
||||
|
غریبه ام با تو و با تمام هستی ، که به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ، مدادم را بی هوا می جوم و ناخواسته هق هق می کنم... گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام و امروز تمام من در یک کوچه ی بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام... کفش هایم پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد... ملالی نیست... کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم... و فردا من رفته ام سایه ام نیز ............. یادگاری از یه دوست
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:41 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||