|
از عشق سیرم خدا باز اسیرم نکن
|
|
|
|
||||
|
واژه ها که ته بکشند... از صبح های تکراری که خسته بشی به شبهای بیهوده و بیخود که برسی...جای خالی و نبودن هارو که بفهمی که چقدر خسته از هوای ابری .بعد تا افتاب می زنه دوباره ارزو کنی هوا ابری بشه .باز ابر بشه وتو باز بگی لعنت به این هوا... از حرف زدن که خسته بشی و سکوت رو به همه چیز ترجیح بدی ... از همه ی رنگها که خسته بشی و وقتی بگن تو واقعا چه رنگی رو دوست داری و تو توی ذهنت دنبال یک رنگ خاص بگردی و نباشه...وقتی داشتن و نداشتن برات فرقی نکنه ...وقتی برات مهم نباشه شبه یا روزه ...اره اون وقته خیلی ها می گن دلت گرفته ...یه چیزی شبیه دلتنگی ...خودت نمی دونی چته ...از حرف زدن بقیه خسته می شی .دلت می خواد نعره بکشی از ته دل ... دلت می خواد توی سرما بلرزی و هوای سرد رو بفرستی توی ریه هات...دلت می خواد نفهمی ....ندونی...وقتی از فکر کردن هم خسته می شی باز به این فکر می کنی که چت شده ؟؟؟ بعد باز یادت می یاد جایی رو که خالی شده .... نمی فهمی چطوری ... فقط می دونی اون موقع زمستون بود ..فقط می دونی هیچ رنگی رو دوست نداری.. فقط می دونی واسه ی داشتن بقیه واقعا هیچ کاره ای...فقط می دونی که یکی این وسط کم شده ...و تو ...اره تو دلت خیلی گرفته ...خیلی!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:39 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 0:57 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در آستانهء نگاه بی احساس تو سرد ویخ زده در کنار کوچهء یخ زده ذهنم ایستادم بی حرکت ، ساکت با تفکر پوچ در انتظار دیدن احساس از میان دو چشم تو اما هیچ نمی بینم ساکت وبی حرکت خشک شدی حتی پلک هم نمی زنی باران بر تمام بدنت بوسه زد اما هیچ نگفتی من آشفته تر از همیشه خواستم کوچه را ترک کنم اما دوباره در راه بازگشت انبوه سهمگین گذشته را بر سر راه دیدم بزرگ وترسناک وشاید هم سیاه هیچگاه جرأت دور زدن ورفتن از راه دیگری را نداشتم تو مانند سایه درتمام کوچه پس کوچه های ذهنم نقش بستی اینجا هم هستی همین حالا تو را بر این برگ نوشتم و بارها می دانم تورا مرور خواهم کرد در مقابل خود راهی جز گذشته ندارم گذشته خراب شده وآینده همه در سوگ گذشته سوخت من ماندام ودست نوشته های پراکنده ام ، من ماندم وکوهی از گذشته که هر روز با سرعتی باور نکردنی مرور میشود و باز هم مرور میشود ودر تمام مدت از خود غلط املائی می گیرم و در آخر با انبوهی از اسمهای تو مواجه خواهم شد………
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 1:31 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||