تبليغاتX
زندگی بی دغدغه
از عشق سیرم خدا باز اسیرم نکن
 

همه چيز تمام ميشود....!در لحظه اي مقدس....! لحظه ي احساس...! و تنها صداي ساعت و قطره هاي اشک بر گونه ي من بر جاي خواهد ماند...! و من در حصار سنگي ام خواهم مرد بدون اشک .بدون ساز...! و اين اشک...و کاش ميدانستي... که اين اشک براي توست رفت....      واسه همیشه....   حالا دیگه بهونه ای واسه نوشتن ندارم حالا كه ميروي یه نظرم پشت سرت رو هم ببين .ببين كه تنها ميشم تنها من باختم نا زنين تنها من ... نا زنين میخواستم واسش همه کس باشم.همه چیز باشم.اما...    نمیدونم چی شد.اصلا چرا شد.ولی رفت........باور نکرد... افسوس..فکر نمیکردم آخر ماجرا این طوری بشه اما شد. از دست من هم هیچ کاری بر نمیاد.حالا زندگیم پر شده از خاطراتش.پر شده از اون همه لحظه های مشترک و قشنگ. چه روزای خوبی بود.چقدر دوستش داشتیم.وای صبح جمعه....خداحافظ همین حالا...همین حالا که من تنهام... خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام...این چند روز فقط خیره شدم به یادگاری هاش. فکرم پر شده از یاد اون.آخه چرا اینجوری شد. چرا آخر این قصه اینقدر ناباورانه تموم شد؟اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است!... نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است... خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها... بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا... خداحافظ... خداحافظ... همین حالا .....حالا دیگه میخوام همهچیز رو فراموش کنم.دیگه حتی اگه تو هم بخوای من دیگه بریدم.من دیگه نمیتونم باهات باشم.خسته شدم میفهمی... خسته. .... ولی ای کاش همه اینا یه کابوس بود.یه کابوس. اما نه انگار حقیقیه.منم باید باورش کنم ....می دانی این نوشته آخرمه . همه اینا رو واسه تو نوشتم چون ابري سياه تمام وجودم را سنگين کرده چشمانم را خيس نموده و راه گلويم را بسته است......مقابل پنجره اتاقم نشسته ام و مي نويسم...شب است و تاريکي .! تمامي شب من در کوچه ي دل خود راه ميرفتم و پرسه ميزدم، کوچه اي تنگ و دراز، نهايتش بن بست.تواني براي بازگشت ندارم.همه ي درهاي اين کوچه بسته اند. حتما ساکنين اش ترک ديارکرده اند.خسته و تنها بر روي پله ي درب آخر نشسته ام.مگر نه اينکه در کوچه ي دل خود بودم!!!!!!!!!!!!

پس چرا اينقدر غريبه ام؟!!! کودک دل شکسته ام! با آسماني خاموش! بي ستاره! بي پرنده!

 

 بي اشک! آسماني تنها.........من تنها....کودکیم تنها....آسمانش تنها...واژه اي تکراري.بي همتاترين واژه ي تنهايي.کاش مي شد مثل اشک بود و هيچگاه تنها نبود؛گاه مي انديشم او اشک را آفريد تا سرزمين عشق  آتش نگيرد.ساعت، بي نهايت شب را گذشته ومن هنوز به نواي گيتار شکسته ي دل خود گوش مي کنم.اين دل بي اميد من باز هم شکست....قلب بي اميدم بهانه اي براي تپيدن ندارد.بي اميد نتوانم زيست و اميد را راه بازگشت نيست.چاره چيست؟

 مردن.......شايد پس از مردن دليلي جز تو  براي زندگي يافتم.

 

 

میخواستم احساساتمو نسبت به تو ... که با تو معنای عشق رو شناختم و تو ... که پیکره عشقم را حیات دوباره دادی ابراز کنم شاید روزی نوای شکستن قلبی را که شکسته اید بشنوید گر چه دیگر برایم مهم نیست .

. امید دارم در زندگیتان خوشبختی را با تمام وجود حس کنید

monem 221

   پست آخر

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:59  توسط منعم m1m  |