|
از عشق سیرم خدا باز اسیرم نکن
|
|
|
|
||||
|
اینک در پایان راه هستم ،راهی که برد و باختش یکی بود و شکست حرف اول و اخر را می زد .چه بگویم که خود کرده را تدبیر نیست . قلب ساده ام را با دروغ و جفا سوزاندند و عشق پاک و بی ریای مرا زیر پا گذاشتند و غنچه ی عشق پاکم را قبل از اینکه شکوفا شود از شاخه جدا و در رهگذر نامردان لگد مال کردند افسوس که نیستی تا صدای شکستن بی صدای قلبم را بشنوی ،------ کاش صدای شکستن غرورم را در شبهای تنهایی ام می شنیدی و تازیانه ی جنایت را کنار میگذاشتی و برای یکبار هم که شده با مرهم مهربانی زخم های روحم را تسکین می دادی . ---- تو شکننده ی قلب من بودی ، نیستی که مرا در بستر بیماری مشاهده کنی ، زخم زبان ها را در سکوتم به تنهایی تحمل می کنم و جز نزد خدایم زبان به شکوه ،شکایت و ملامت باز نمی کنم. ای تکیه گاهی که می گفتی می مانم تا ابد و می جنگم تا حق خود را بگیرم . چه شد که شانه از بار تعهد خالی کردی و در کشاکش روزگار زخم خورده وملامت کشیده تنهایم گذاشتی خواستم بروم . اما نالیدی که بمان که بی تو ، بی امید و تنهایم ... ماندم تا وفای خود را به تو ثابت کنم ماندم و سنگ صبورت شدم . اما تو به محض اینکه برخاستی ، دروغ و ریا را وسیله پیشرفت خود قرار دادی مرا به وعده ی آب فریب دادی و به سراب فرستادی . حتی سبوی آبم را شکستی و تشنه لب رهایم کردی ... که هنوز در عطش جانگداز می سوزم و می سازم . ان روز که با برق نگاهت اسیرم کردی . سر راهم شدی و با سوز نگاهت وعده دادی که جان می دهم اما تو را از دست نمی دهم .زیرا از حضور در بیابان تنهایی هراسانم ، چه شد که مرا در همان بیابان به زنجیر کشیدی و گریختی ! عشق من پاک و دور از هر هوسی است تو را باور کردم اما تو جام آرزوهایم را با سنگ ناجوانمردی هدف قرار دادی و مرا آرزو به دل باقی گذاشتی . ۥمردی و مردانگی را به قیمت ناچیزی به حراج گذاشتی و حال اینکه من بهای عشق را صادقانه به بهای سنگینی پرداخت کرده ام چه شد که قلبت لرزید و در دادگاه ریا و تزویر مرا متهم و خود را مظلوم جلوه دادی و بی رحمانه به تیغ جدایی ریشه ام را از خاک در اوردی و در همسفری زندگی مشترک کوتاهی کردی و رفیق نیمه راه احساساتم شدی . بیاد بمان که مردمان چند روزه ی این گذرگاه تنگ ننگ نام هستیم
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:4 توسط منعم m1m
|
|
|||||
|
|||||